تبلیغات
. - من حسرت ایرانی بودن دارم

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 22 فروردین 1391
من ایرانی نیستم چون نامم عربی است.            

  
من ایرانی نیستم چون وقتی به دنیا آمدم در گوشم اذان عربی خواندند. من ایرانی نیستم چون روزی که به مدرسه رفتنم پدر و مادرم قرآن بالای سرم گرفتند و در مدرسه آیین پیامبر عرب را به من آموختند نه پندار نیک و کردار نیک و گفتار نیک .من ایرانی نیستم چون وقتی ازدواج کردم به آیین عرب‌ها و با زبان عربی ازدواج کردم.
  
من ایرانی نیستم چون هزار کیلومتر راه را طی می‌کنم تا به پابوس امام هشتم شیعیان و نواده پیامبر اعراب بروم اما کمی آن سوتر به آرامگاه فردوسی نمی‌روم. من ایرانی نیستم چون اعیاد فطر و قربان و غدیر و مبعث را تبریک می‌گویم و شادباش می‌شنوم اما نمی‌دانم جشن سده چه روزیست....

من ایرانی نیستم چون دهه محرم سیاه می‌پوشم و با سر و روی گل آلوده عزادار خاندانی می‌شوم که سرزمینم را گرفتند، مردانش را کشتند و زنانش را به غنیمت بردند اما روز مرگ بابک خرمدین را نمی‌دانم.
  
من ایرانی نیستم چون حرف که می‌زنم بیشتر به عربی می‌ماند تا فارسی.  من ایرانی نیستم چون عرب‌ها پ ندارند و من می‌گویم فارسی نه پارسی.
  
من ایرانی نیستم چون در کشوری به دنیا آمدم که روی پرچمش عربی نوشتند.  من آرزوی ایرانی بودن هم ندارم چون آنقدر دست نیافتنی است که آرزویش هم نمی‌توان کرد.
 
من حسرت ایرانی بودن دارم.من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمی‌کشم؛ چراغ می‌افروزم - زرتشت.

پاسخ اول:
مطلب زیبای دوست عزیزم محسن نیک زاد به این مطلب را در ادامه ببینیدبیاییم ببینیم اصالت به چیست؟ ایرانی بودن یا ...غ
به قلم دوست عزیزم محسن نیک زاد

 به نام او که هستی از اوست؛
به نام او که آنچه هستی، از اوست؛
به نام او که هر چه در آن هستی نیز، از اوست.

برادر عزیز ایرانی‌ام!سلام؛
نالیده بودی و بر اصالت رنگ باخته‌ات، رنج‌نامه نگاشته بودی.
حال بیا برایت بگویم ایرانی باش و بر ایرانی بودنت افتخار کن؛ اما نه به دلیل اینکه سنگ‌هایی از تخت جمشید باقیست یا ستون‌های بیستون برپاست؛ بلکه بیا با هم چشم باز کنیم ببینیم اصالت چیست؟ و به چیست؟ و کدام افتخار است؟ آنچه لایقِ بالیدن باشد، تا سر را به سبب آن افراشته و گردن را فراز کنیم، کدام است؟
اصل آن است که ماندنی باشد و هرچه ماناییش بیش‌تر باشد، اصیل‌تر است و افتخار، هرچه دامنه‌ی قِدمتش و افق اعتبارش وسیع‌تر باشد ، پر بها تر و اصیل‌تر است. با این اوصاف، خود را بازنگری می‌کنیم:
انسانیم؛ ممزوج از روح و بدن؛ روح، محرِّک ماست و در دوره‌ای از جنینی، به این جسم راه یافته است.
حال ای برادرِ نالان!
اگر این روح، به جنینی از مادر افغان رسیده بود، اکنون تو افغانی بودی، بر فغانی بودنت گریبان چاک می‌کردی؛ سرزمینِ مجسمه‌ی بزرگِ بودا و میلادگاه بوعلی و هرات و ...
و اگر به جنین عراقی رسیده بودی، صدای گلویت به افتخارِ هاشم بغدادی بود و بین‌النهرین و تمدّن بابِلی؛
و اگر به جنینی ترکیه‌ای، بورکینافاسویی ، مصری ، مغربی یا لهستانی و ... به سنگ و گِل و برج و بارو، خویش را می‌ستودی و چند صباحی در این دامنِ خاک می‌غلتیدی.
بر درون خاک که بیفتی، کسی سخنی از این‌ها نمی‌کند و کسی از تو نمی‌پرسد که در دنیا اهل کدامین شهر بوده‌ای؟ آسیایی بودی یا افریقی؟ اروپایی بودی یا امریکی؟ این چه افتخاری است و چه اصالتی که در این خاک‌کده فقط رگ‌های گردن را درشت می‌نماید و پاس داشتِ کورکورانه‌اش قطعه قطعه بدن را کِشت می‌کند و پُشته از کُشته می‌سازد و برتری نژادی را بادِ حلقوم طاغیان می‌نماید؟

روزگاری مغول، سکندری می‌خورد و دیگر روز صهیونی، بازیِ نازی می‌کند.امااما من ایرانیم و افتخارم این است؛ نه سنگ مایه‌ی فخرم است و نه ستون؛فخر به آن است که این قطعه از خاک، بالیدنی است و بوییدنی؛از روزگاران دیرین، ظلم ستیز بوده است و با خون‌های آزادگان به هم آمیخته است.
کسانی که برای شرافت، سینه سپرِ هجمه تیرها کرده‌اند تا خواست الهی برپا شود.
مردمانی که فریاد اسلام نمایی را از غاصبینِ سرزمین ملکی و ملکوتی نشنیدند اما صدای مظلومیت را در فرودستِ چاه‌های کوفه به جان شنیدند و نجوای ملکوتی را از کنج مدینه بیرون کشیدند؛
آری افتخار به این است که حقّ طلبیم فرزند حقّ طلبان، به پای حقّ می‌ایستیم؛ هر چند رنگین شود تنمان.
اصالت آن است که یادت نرود کجایی هستی؛ اهل ملکوتی، کوچه عشق و صفا، پلاکِ شوقِ بندگی؛ آمدی مسافرت، محله‌ی خوش آب و هوا، حال به این محلّه، سنگی است و سگی است با وفا.

*****

می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌دانیم و بهره می‌گیریم برای دیارمان؛ سخت نمی‌گیریم بر همسفرانمان؛ مسافر یک قطاریم؛

چه ترک و بلوچ ، کرد و آذری                یا لر و فارس، گیلی و بندری

محسن نیک زاد   بهار 1390


 






پاسخ دوم:
پاسخ دوست عزیزم احمدیاسر وافی به این مطلب را در ادامه ببینیدمن یک مسلمان ایرانی هستم نه یک ایرانی مسلمان !

متأسفانه مسأله ی وطن دوستی به حدّی در اذهان ما ریشه دوانده که گاهی برخی از آن تعبیر به وطن پرستی میکنند ! روزی در کلاس آموزش عربی وقتی به عبارت (اُحبُّ وطنی) رسیدم ، این سوال را مطرح کردم که آیا به راستی وطن را باید دوست داشت ؟ و بچه ها با تعجب از این سوال ، جوری به من نگاه کردند که زبان حالشان این بود که : استاد، این چه سؤالی است؟! معلوم است که انسان باید وطنش را دوست بدارد و من از آنها پرسیدم : وطن ما کجاست و آنها همه گفتند : ایران . پرسیدم کدام ایران؟ از ایران ما در صد سال گذشته بیش از یک ملیون متر مربع در جنگها و قراردادهای خائنانه ی متعدد کم شده است !در دوران هخامنشیان که وطن پرستان هر شب خواب آن را میبینند و کعبه ی آمالشان تخت جمشید است ! افغانستان و پاکستان و هندوستان از این طرف و عراق تا قسمتی از آفریقا از آن طرف جزء خاک ایران بود . تا همین دویست سال پیش افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان در نقشه ی ایران قرار داشت  حتی کشور بحرین تا همین چهل سال قبل جزء ایران بود . آن را گرفتند و در عوض تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی را به ما دادند ! مثلا همین بوعلی سینا که ما آنها را به عنوان دانشمند و نابغه ی ایرانی میدانیم و به داشتن چنین شخصیتی میبالیم،اهل بخارا از شهرهای ازبکستان است ! آیا یک وطن دوست باید افغانستان و تاجیکستان وازبکستان و بحرین را هم دوست داشته باشد ؟ بچه ها گفتند : نخیر استاد ، ملاک ایران فعلی و کسانی هستند که فارسی حرف میزنند و من گفتم : اولا جهت اطلاع شما عرض کنم که تاجیکها و ازبکها و افغانها هم به زبان فارسی صحبت میکنند آنهم فارسی اصیل دَری که زبان فعلی ما نسبت به آن عامیانه به حساب میاید ؛ ثانیا : با این حساب باید خوزستان را هم جزء ایران و مشمول وطن دوستی ندانید چون آنها زبانشان عربی است
 
فکر کنم شما اگر روزی حاکم ایران شوید، خوزستان را هم به خاطر زبانش به عراق واگذار کنید ! با این حساب اگر پنجاه دیگر افغانستان به ما حمله کرد و حاکمان وقت برای آتش پس ، خراسان را به او دادند ، دیگر خراسان وطن شما  نیست ! چون شما خراسان را دوست داشتید به خاطر اینکه وطنتان بود و وطن چیزی نیست جز مجموعه استانهایی که خط مرزی آنها را از کشورهای همسایه جدا میسازد ! پس باید در نیمه ی دوم عُمرتان دوستی خراسان را از قلبتان بیرون کنید! از بچه ها پرسیدم : شما مدینه و کربلا را بیشتر دوست دارید یا تهران و شیراز را ؟ یکیشان که دوستش داشتم، فورا گفت : معلومه مدینه و کربلا را . گفتم : درست است ، ایران یک قطعه ای است از کره ی زمین و انسان نباید به ایرانی بودن خود افتخار کند و غیر ایرانی را به چشم حقارت بنگرد ( انّ اکرمکم عندالله أتقاکم ) این کار مثل کار آن عربهای منافق است که برای مسخره کردن سلمان به او میگفتند : سلمان فارسی ؛ یکبار یکی از همین وطن پرستهای عرب از سلمان پرسید : پدرت کیست؟ و او جواب داد : من سلمان بن اسلام هستم . یعنی من فرزند اسلام هستم،افتخارم این است که مسلمان هستم،چه فرقی میکند که پدر و اجدادم که باشند یا کشورم کجاست
از بچه ها پرسیدم : کسانی که با من موافق نیستند،بگویند:وطن انسان کجاست؟یکی از بچه ها که کرمانی بود،گفت:جایی است که انسان در آنجا متولد شده است . به او گفتم : بنابراین وطن تو کرمان است . پس چرا باید شیراز و تبریز و اصفهان را دوست داشته باشی؟! چرا بقیه ی ایران را وطن خود میدانی؟! سپس گفتم : میبینید بچه ها ، وطن دوستی سبب جدایی و تفرقه است . یکی میگه من ایرانی ام اون یکی میگه من افغانی ام و سومی میگه من عراقی هستم و هر یک خود را جدا از دیگری میپندارد . در یک کشور هم یکی میگه من کرمانی ام یکی میگه من تهرانی ام و سومی میگه من گرگانی هستم و چه اختلافات و جنگها که به خاطر این تعصّبات پوچ پدید نیامده است

 

بچه ها اسلام آمده که بگوید : ( ایها الناس ان ربکم واحد و ان اباکم واحد ، لا فضل لعربی علی عجمی و لا لعجمی علی عربی و لا لاحمر علی اسود و لا لاسود علی احمر الا بالتقوی ) یعنی : ای مردم، پروردگار شما یکی است و همه شما فرزندان آدم هستید . نه عرب بر عجم فضیلت دارد و نه عجم بر عرب برتری . نه سرخ و سفید پوست بر سیاه برتر است و نه سیاه پوست بر سرخ و سفید و تنها ملاک برتری تقوا هست و بس
بنابراین حس وطن پرستی و ناسیونالیستی،به هیچ وجه مورد تأیید اسلام و عقل نمی باشد
 
بچه ها ایران یک قطعه زمین است که چون بزرگ است به آن سرزمین میگویند؛آیا خاک و زمین را باید دوست داشت یا پرستید؟! در جنگ تحمیلی هم ، آنچه مردم را به جبهه ها کشاند ، عِرق ایمانی بود نه عِرق ملی . آیا جان خود را فدای خاک کردن احمقانه نیست ؟ جانم فدای ایران یعنی جانم فدای خاک . شما اگر معنای دیگری برای این شعار به ذهنتان میرسد ، بفرمایید ! هنر نزد ایرانیان است و بس هم حرف غلطی است . چرا شما باید خود را یک ایرانی معرفی کنید ؟ چرا نمیگویید : من یک کرمانی هستم؟یا یک آسیایی هستم؟ چرا ایرانی بودن را انتخاب کرده اید؟ چرا نمیگویید : من یک زمینی هستم ؟ به راستی (زمینی بودن) بیشتر از ایرانی بودن مایه ی وحدت نیست ؟ مگر نمیگویند : نوع دوستی؟ ( که البته من نوع دوستی را هم قبول ندارم ! بگذریم ) خب مگر تمام زمینی ها همنوع ما نیستند ؟ چرا با ایرانی نامیدن خود دایره ی نوع دوستی را تنگ میکنیم ؟
بچه ها من اگر یک عرب یا افغان یا چینی هم بودم ، غصه نمیخوردم که چرا ایرانی نیستم و سعی میکردم که مسلمان و شیعه ی خوبی باشم .
 
من افتخار میکنم که یک مسلمان شیعه هستم و هر مسلمان و شیعه ای را در هر جای جهان با هر لهجه و رنگ و ملّیتی دوست دارم  




برچسب ها: من ایرانی نیستم چون نامم عربی است.،
ارسال توسط سیدعلی
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

قالب وبلاگ